من آن رندم که نامم بی قلندر
میگن مو آن رندم که نامم بیقلندر، نه خان دیرم نه مان دیرم نه لنگر؛ و من بعد از شبهای سرد و تاریک، بعد از یک ماهی که انگار از تقویم افتاده بود، برگشتم. نوشتم شاید نوشتن عروجی باشه از این مکث اجباری، از این ایستادن وسط طوفان. آذر خیلی سخت گذشت و دی حتی سختتر شروع شد؛ انگار هنوز نفسی تازه نکرده بودم که جنگ تازهای اعلام شد. اتفاقات وحشتناکی افتاد؛ تلنگرهایی که هیچکدوم تلنگر نبودن، هرکدوم سیلیای محکمتر از قبلی. شنبه همین هفته، دقیقاً همینجا...